تبليغاتX
دغایغ
جهت رفع بوی بد دغدغه
در بسیاری از علوم فنی و محض پارامتری به نام راندمان یا بازده وجود دارد. پارامتری که نمایانگر عملکرد مفید یک دستگاه یا سیستم است. تمام شواهد و قرائن در دنیای پیرامون ما دلالت بر این نکته دارند که راندمان یک دستگاه هیچگاه به مقدار ۱۰۰٪ نمی رسد و همراه مقداری اتلاف انرژی وجود خواهد داشت. واضح است که مفهوم بازده برای هر نوع عمل سازنده ای بر روی زمین قابل تعریف و نمایش است.

حال اگر بخواهیم این مفهوم را در یک مقیاس انسانی بررسی کنیم می بینیم که به خوبی می توانیم چنین مفهومی را به تمام عملکردهای فردی و اجتماعی انسان نسبت دهیم. مثلا پروسه انجام یک پرونده در یک اداره را اگر در نظر بگیریم و حالت ایده آل را مدت زمان لازم و منطقی برای صورت گرفتن این سیر باشد در اینصورت هرگونه اتلاف وقت عمدی در این پروسه منجر به انحراف از حالت ایده آل یا به عبارتی پایین آمدن بازده می شود. در این میان فرهنگ و ارزش های جاری در یک جامعه حرف اول را در میزان راندمان موجود در زمینه های مختلف آن را تعیین می کند. مثلا مقایسه کنید ساعات مفید کار اداری در مثال بالا را برای جوامع مختلف. مثلا در جامعه ای مثل ایران که مقدار چند دقیقه است و در ژاپن که چندین ساعت در روز است. این داستان در تمام مباحث کاری و حتی علمی طبقات خاص جامعه ای مثل ایران و جوامع عقب افتاده دیگر نیز وجود دارد. طولانی شدن مدت زمان نهار و نماز و اتلاف وقت آشکار در یک شرکت خود به خود باعث بی انگیزگی یک کارمند وظیفه شناس تازه کار برای انجام صحیح امور می شود. صد البته به جز فرهنگ فاکتورهای دیگری نیز در این موضوع موثر است مثل دروغ و رشوه و... که البته آنها را نیز با تقریب خوبی می توان در زمره همان فرهنگ یک ملت قرار داد.

حالا اگر قدری کلی تر به این مقوله نگاه کنیم می بینیم که هر روز میلیاردها دلار تنها به خاطر پایین بودن غیرعقلانی بازده در کارها تلف می شود. و در اینجا برد با کشورهایی است که با مدیریت و فرهنگسازی مناسب این اتلاف کلان اقتصادی را به کمترین میزان خود می رسانند. و بدین ترتیب شاهد رشد و ترقی چشمگیر این کشورها با زمان خواهیم بود. (مثل آلمان بعد از جنگ و ژاپن)

اما سوالی که پیش می آید اینست که آیا این اتلاف وقت و انرژی انسانی در کشوری مثل ایران حداقل باعث رفاه روانی و جسمی کارمندان و دانشجویان و کارگران خواهد بود یا خیر. جواب اینست که  این کوتاهی یا عامیانه تر "دودرگی" نه تنها به نفع افراد تمام نمی شود بلکه باعث کسالت و رخوت فرد و یا رسوخ افکار منفی به ذهن وی می شود. چرا که بیکار ماندن در یک محیط بسته کاری منجر به تفکرات بیهوده و بحث های بی فایده خواهد شد که در نهایت چیزی جز یاس و نا امیدی و افسردگی در پی نخواهد داشت. افراد بی دلیل از همه چیز شکایت دارند و حتی ذره ای به این موضوع هم فکر نمی کنند که خود به عنوان جزئی از کل باعث و بانی چنین وضعی هستند.

بحث در این باره را می توان به راحتی به درازا کشاند اما آنچه که در این میان دارای اهمیت است پیدا کردن راه حل است. راه حلی که تاکنون برای این معضل صورت گرفته و می گیرد ترغیب و تشویق افراد است به داشتن وجدان کاری و مسئولیت پذیری. یا نامگذاری سالها به نام سال مثلا خوب بودن و درست کار کردن. طرحی که براساس نتیجه اش در موثر نبودنش نباید شکی به خود راه داد.

پس چه کار باید کرد؟ آیا ما با یک انسان و یک نوع سرشت و ظرفیت و آگاهی و سطح سواد رو به رو هستیم که حالا بخواهیم یک نسخه کلی بپیچیم یا خیر؟  معتقدم تنها راه حل ممکن برای این موضوع  از میان برداشتن افراد اهمال کار-گناهکار و مقصری است که با چندین بار تذکر محدود و معین اصلاح نشده و متنبه نشده اند می دانم. شاید در نگاه اول این کار قدری بی رحمانه به نظر برسد اما تنها با در نظر گرفتن اثر بسزای این ایده در دراز مدت- یعنی وقتی که همگی متوجه شوند که قانون با کسی شوخی ندارد می توان به اثر منطقی و درست این موضوع پی برد. یک نگاه به دور و بر خود بیاندازید تا ببینید که چند نفر اطرافتان هوا را استنشاق می کنند و محیط را آلوده بی آنکه کوچکترین فایده ای در وجودشان باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:16  توسط محمدرضا  | 

آدمکشی کاری مذموم است. آن هم در هر آیین و مکتب و اعتقادی. به تازگی هم که حکم اعدام به عنوان مجازاتی کاملا غیرانسانی، مورد تردید کشوهای آمریکای شمالی یا احیانا اروپایی قرار گرفته است. نکته ای که در این بین وجود دارد این است که گاهی اوقات بعضی از مدافعین حقوق بشر آنچنان در باب مظلومیت محکومین اعدام داد سخن می دهند که آدم می خواهد بنشیند و یک دل سیر به حالشان گریه کند. انگار نه انگار که مثلا محکوم به اعدام، قاتلی است که دستش به خون چندین انسان آلوده است و یا متهم است به اقسام اعمال غیرانسانی.

اما واضح است که در اغلب موارد، یکبار مرگ برای چنین انسان هایی حداقل مجازات است. خصوصا اگر جمعیت غالب یک جامعه دارای اعتقادات ضعیف مذهبی باشند، درستی این موضوع مصداق بهتری پیدا می کند.

تجربه تا این لحظه نشان داده است که آزادی عمل برای افراد ضعیف و سست عنصر نتیجه ای جز اصرار خودآگاه و ناخودآگاه ایشان بر انجام اهمال کاری آنها در پی نخواهد داشت. این مطلب در مورد هموطنان خوبمان مصداق عجیبی دارد. چه که همگان می دانیم در دوران مختلف تاریخ که حاکمیت کشور از نوع دیکتاتوری بوده است خلاف ها و کم فروشی ها به حداقل رسیده و از آنور رشد و شکوفایی در جامعه رشد قابل ملاحظه ای داشته است-دوران رضا خان. قبلا در پست های دور، شاید اشاره ای به مطالب فوق داشته ام . اما مطلب اصلی را در پست بعدی خواهم گذاشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:4  توسط محمدرضا  | 

درام اصلی زمانی شکل می گیرد که هری هنگام شنود مجدد مکالمه به عمق رابطه عاطفی موجود میان زوج جوان پی می پرد و هر بار با تکرار مکالمه بیشتر از شخصیت ماشینی که در طی چندین سال کار مداوم برای خود ایجاد کرده فاصله می گیرد. عذاب وجدان هری وقتی به اوج خود می رسد که می شنود مرد جوان از احتمال به قتل رسیدن خود و زن جوان صحبت می کند. قطع ناگهانی برق در اتوبوسی که هری مسافر آنست را می توان اشاره ای به وضعیت فعلی وی دانست. خصوصا اینکه در همان لحظه خاموشی- فیلم به تصویر زوج جوان که بارها و بارها در طول فیلم -ذهن هری- تکرار شده است کات می شود.

با بالا گرفتن کشمکش درونی هری تصمیم می گیرد تا به سراغ سفارش دهنده کار رفته و بیشتر از او پرس و جو کند. اما دستیار با گفتن آنکه رئیسش به سفر رفته تلاش می کند تا نوار را خود از هری بگیرد که با مقاومت هری مواجه می شود. دست آخر طی حوادثی نوار از هری دزدیده می شود. و هری عصبی از این موضوع خود را به دفتر دایرکتور می رساند تا از ماجرا با خبر شود. اما در کمال تعجب مشاهده می کند که خوددایرکتو مشغول شنیدن صدای نوار ضبط شده است. و او پی می برد که علت اصلی سفارش مربوط به ظنی بوده است که رئیس (دایرکتور) به زن خود داشته است که از قضا متوجه می شود که ظن او درست بوده است. حالا هری که متوجه موضوع شده  تلاش می کند تا خود را به اتاقی بغل اتاقی که در محل قرار زوج در هتل است و در نوار بیان شده بود برساند و به امید آنکه مانع قتل زوج شود. اما با فرا رسیدن ساعت مقرر تنها کاری موفق به انجامش می شود  باز هم شنود بحث و صدای جیغ زن جوان با روش های جاسوسی است. این ناتوانی در عمل کردن به آنچه وجدان امر به آن می کرد خود باعث ایجاد کلافگی مضاعفی در او می شود. با شنیدن صدای فریاد هری به تراس می آید و و صحنه کشته شدن فردی که خونش به شیشه پاشیده می شود را مشاهده می کنیم. بعد از مدتی کلنجار رفتن سرانجام هری جسارت آنرا پیدا می کند تا خود را به اتاق بغلی برساند و وقتی هیچ اثری از خون و جسد پیدا نمی کند متحیر می شود. مدتی بعد خبر به قتل رسیدن دایرکتور هری را غافلگیر می کند. و دست آخر متوجه می شود که همه چیز دقیقا برخلاف تصور وی روی داده و این زن خیانتکار بوده که با همکاری مرد جوان دایرکتور به قتل رسانده اند. و  مرد جوان به علت نفوذ سیاسی بالای خود قضیه قتل را به صورت معمایی لاینحل جلوه داده است. در صحنه انتهایی فیلم هری تلفن مشکوکی را دریافت می کند که شخص ناشناسی به او می گوید که همه مکالمات او تحت کنترل است و تکه ای از صدای ساکسیفونی که هری در تنهایی در حال نواختنش بود می شنود. در اینجا وی تمام تلاش و تجربیات خود را به کار می گیرد بلکه بتواند میکروفن مخفی را پیداکند و در این راه ظرف ساعاتی خانه اش را تبدیل به ویرانه می کند. و دست آخر که نا امید می شود در خانه آشفته خود شروع به نواختن ساکسیفون می کند.

* بنا دارم که اگر بتوانم وبلاگ جدیدی را صرفا برای نوشتن نقد فیلم و کتاب و موسیقی درست کنم و اینجا را بگذارم صرفا برای دغایغ!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:29  توسط محمدرضا  | 

 

 

اگر نمودار پیشرفت تکنولوژی را بر حسب عمر بشر رسم کنیم، پرواضح است که محسوس ترین افزایش و رشد آن در چند دهه گذشته خواهد بود. تا حدی که به نظر می رسد این پیشرفت روزافزون سیر تصاعدی به خود گرفته است.

هرچند این موضوع می تواند موفقیتی عظیم برای نوع بشر تلقی شود، اما تجربه نشان داده است که وجود حواشی و مشکلات جانبی  گاهی حتی باعث زیرسوال رفتن ارزش این یافته ها در بدترین شکل خود شده است.

در قرن اخیر بشر بارها شاهد فجایع انسانی گوناگونی به خود بوده است که می توان تعداد زیادی از آنها را عکس العمل منطقی این رشد بی حد و حصر دانست. حالا بماند که گاهی این تبعات منفی می تواند مثل فاجعه هیروشیما عمدی یا آلودگی های زیست محیطی غیر عمدی باشد.

علوم مخابراتی بی شک یکی از همین علومی است که با وجود اثر غیرقابل انکار خود در زمینه های علمی و تحقیقاتی، بدون اغراق اصلی ترین و مهمترین ابزار سرویس های جاسوسی و سازمان های اطلاعاتی بوده و هست.

فورد کاپولا که گویا فیلم "گفتگو" را ما بین دو موفقیت اساسی کارنامه اش یعنی قسمت اول و دوم پدرخوانده ساخته است، با پرداختن به تاثیر وسائل مخابراتی و تاثیر چشم گیرشان در از بین بردن حریم زندگی انسان، و صد البته به هم ریختن زندگی بشر به شکل سنتی خود، توانست که در قله کاری خود با دریافت جایزه نخل طلای جشنواره سال 1974 کن، اثر درخشان دیگری در کارنامه خود به جا بگذارد.

 جین هکمن از کارکنان خلاق و با نفوذ سرویس های نظارتی است و در همان اوائل فیلم او را در حال هدایت تیمی که مشغول شنود مکالمه زوج جوانی است می بینیم. شخصیت هری، در همان سکانس های ابتدایی فیلم، در ذهن بیننده به عنوان انسانی سرد و افسرده که جز به انجام وظیفه اش به بهترین وجه خود به چیز دیگری نمی اندیشد، شکل می گیرد. نوع زندگی ایزوله ای که هری برای برگزیده است، و در نظر گرفتن ایمنی بالایی که برای خانه مجردی خود در نظر گرفته است همگی بیانگر ترس و بی اعتمادی او، به عنوان دست اندر کاری که بخوبی از قدرت دریده شدن حریم ها اطلاع دارد امری بدیهی می نماید. تنهایی خود خواسته وی در بهترین وجوه خود، در صحنه نواختن انفرادی ساکسیفون با همراهی صدای صفحه ای ضبط شده به  جای گروه نوازنده و همچنین در ناتوانی رابطه اش با معشوق خود به نمایش گذاشته می شود.

  فاصله گذاری هری با دنیای پیرامون خود، در محل کار غیرعادی اش که با حصاری فلزی پوشانیده شده نیز به گونه ای دیگر به نمایش گذاشته می شود.

محوریت اصلی داستان فیلم، همانطور که از اسمش هم پیداست، همان مکالمه به ظاهر ساده ای است که هری موظف به ضبط دقیق آن است. 

در صحنه ابتدایی ما شاهد نمایی دور از یک میدان پرجمعیت هستیم. به طوریکه در هیاهوی جمعیت هر از گاهی صدایی عجیب و نویز مانند نیز به گوش می رسد. با گذشت کمی از فیلم و دیدن جین هکمن در حال انجام کار خود در ماشین استیشن، متوجه می شویم که بیننده نیز در جایگاه یک ناظر و مراقب و نه یک دانای کل در حال شنیدن مکالمه زوج است.

  

*تصمیم گرفتم که به علت ایجاد وقفه طولانی، نوشتن قسمت دوم امپراطوری رویاها را بگذارم بعد از دیدن مجدد فیلم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:30  توسط محمدرضا  | 

احساس می کنم که آنقدر خودم را درگیر نوشتن از سینما کرده ام، که پاک رسالت اصلی راه اندازی این وبلاگ را که همانا بیان دغایغ باشد را به دست فراموشی سپرده ام. و حالا چه شد که به یاد این موضوع افتادم:
از سال پیش به اینطرف تعداد زیادی از رفقا بار سفر بستند و ایران را برای مدت طولانی برای کسب تحصیلات عالیه در فرنگ ترک گفتند. اما دیروز نوبت  صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستم بود. کسی که متوسط هر چند ساعت یکبار در روز یا همدیگر را می دیدیم و یا تماس تلفنی داشتیم. خب، در حال حاضر کاری از من برنمی آید جز داشتن آرزوی موفقیت برای او و -خیلی های دیگر از رفقا- و سر کردن زمان، تنها با دلخوشی دلخوشیشان در آنجا.
و می گویم:

الان مدت هاست که با واژه وطن پرستی، حس ناسیونالیستی غریبه شده ام. اصلا انگار که به کل از یاد برده ام آنچه را که در سرم فرو کرده اند از سربلندی و افتخار به ایران، این مرز پرگهر. الان مدتیست که با شنیدن اشعار میهن پرستانه به فرض با صدای بنان و محمد نوری -خصوصا هنگامی که رسانه ای، مصنوعا تلاش می کند چنین حسی در انسان برانگیزد- نه تنها مو بر تنم سیخ نمی شود از فرط سرافرازی، بلکه تهوع می گیردم از این همه اصرار بر نداشته ها و افتخار بر برباد رفته ها. دیگر آن لحظات را هم هیجانزده نمی شوم که بعدش سرد شوم حتی. 
نه عزیز دلم، لطفا تمام تقصیرات را نیانداز بر گردن حکومت که تا بوده همین بوده...وانگهی مگر نه اینکه اجزای حکومت را  هم وطنانی مثل ما تشکیل می دهد؟ یعنی می گویی این همه سال قربانی زورگویی این آن بودیم؟ این سلسله رفت و آن یکی آمد این شاه رفت و آن یکی آمد. اصلا انقلاب شد و جمهوری هم آمد...دیگر چه می گویی؟ چرا نمی خواهی قبول کنی که این اشکال از ماست؟ آری اعتقاد دارم که ایراد از ماست. اسم این را هم ترس نمی گذارم که به نظرم هم خیلی جسورانه است این اعتراف. حتما تو هم بارها شنیده ای که بدترین اقلیت ها ایرانیان بودند در هر جایی. "زیرآب هم را می زنند تا می توانند و..." دیگر چه را چگونه می خواهی توجیه کنی؟
نمی دانم بعضی ها دل خوش می کنند یا جدا اعتقاد دارند که: نه...درسشان تمام شد برمی گردند خدمت به میهن. چه اشکال دارد درس بخوانند بعد برگردند بسازند این ویرانه را؟
برادر من...می شناسم و دیدمشان. مذهبی و غیرمذهبی ثروتمند و فقیر، هر که برود، دیگر دنبال کلاهش را نمی آید. حالا تو می گویی خدمت؟
می گویی می دزدند، اغوا می کنند جوان های ما را تا ببرند بهره برداری کنند از آنها. حتما نشنیده ای که چه صف طویلی است جلوی سفارت، و چه نخبگانی که با چشمان هراسان منتظر جواب هستند از سفیر. خب آنقدر مراجعه زیاد است و آنقدر سطح علمی بالا و هم تراز که سفیر مجبور می شود از قیافه هر که خوشش آمد قبولش کند و از از قیافه هر که بدش آمد ردش کند برود. حالا تو می گویی می دزدندشان؟! 
خب حق هم دارند بندگان خدا...می خواهی بمانند تا بعد از کلی درس خواندن با بدبختی جایی با ماهی 200،300 هزار تومان استخدام شوند و وقتی منتظر اتوبوس واحد هستند ببینند که چگونه یک جوان یالغوز و بی سواد ویراژ می دهد با بی ام و چند ده ملیونی جلویشان؟ و بدتر زمانی است که می فهمند که آن جوان و جوان های مثل او، بی اصل و نسب هایی هستند که با جیب خالی و پدر سوختگی -اصل لاینفک اقتصاد و بازار ایران- رسیده اند به اینجایی که الان هستند و اگر بخواهند صد تا از نخبگان این مملکت را یک جا می خرند و می فروشند.
خب انصافا بردگی اغیار شرف دارد به چنین ذلتی. بردگی آن هم چه بردگیی. به نظرت چه می تواند اتفاق بیفتد که آنها بگذرند از زمان طولانی نماز و نهار و دو در کردن کارها در اداره جات -هتل ها- ایران و کار کردن بی وقفه و جدی برای اجنبی؟
گیرم که چند نفری انسان با اصالت هم آمدند و دل سوزاندند برای این ویرانه سرا. ناگفته واضح است که زحمات آنها همانطور که قبلا هم گفته بودم مثل قطره جوهری در دریا حل می شود و نابود. و آن انسان بخت برگشته می فهمد چیزی بدست نیاورده جز سیه روزی خویش. مگر مصدق نبود؟ این شازاده قجری نیازی مگر داشت به چیزی؟ یا امیر کبیر که می توانست مثل هزاران مفت خور درباری باشد و لذت ببرد. اما هر دو ماندند و بی اجر و نصیب از دنیا رفتند.
شاید خنده دار باشد. اما حقیقت اینست که این روزها خارج رفتن بعد از لیسانس شده است چیزی مثل قبولی در کنکور. یک چشم هم چشمی جدید. و این قضیه آنقدر جدی است به جرات می توانم بگویم بالای هشتاد درصد این مهاجرت ها برای کسب امکانات بیشتر برای تحصیلات نیست! نه تناقض نمی گویم.... همه چیزمان به هم می آید خب. آخر آن بنده های خدا هم مثل ما ایرانی هستند دیگر.
می گویند که در اروپا و آمریکا دیگر نمی توانی آن گرما و محبت شرقی ها را پیدا کنی. آنجا همه فردگرا هستند و بی محبت به یکدیگر. می گویم مرده شور این جمع گرایی را ببرند که محبتش با سرک کشیدن در زندگی دیگران و چشم و هم چشمی و دورویی تعریف می شود. چاکریم و مخلصیم در روی طرف بگویی و پشت سرش یا حداقل در درونت چیز دیگر....
باز هم بگویم این دغایغ را؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:32  توسط محمدرضا  | 

 

به لطف اصلی ترین منبع دریافت فیلمم، پسردایی عزیزم، آخرین کار -شاهکار- دیوید لینچ بزرگ را که از مدتها
به دنبالش بودم را پیدا کردم و دیدم.
رمز شکوه و عظمت فیلم های لینچ در چیست؟ اینکه بعضا باآنکه کوچکترین درکی نسبت به موضوع پیچیده فیلم ، حتی در بار اول تماشا نداریم اما باز از دیدن آن لذت می بریم و کشش لازم برای دنبال کردن فیلم را در بطن آن پیدا می کنیم.
درواقع محتوای اصلی فیلمInland Empire هم مثل سایر کارهای جناب لینچ پرداختی سورئال یا فراواقع دارد و طبق روال این کارگردان رویا حرف اول و آخر را می زند. به نظر من مهمترین شاخصه کارهای لینچ ارائه دادن رئال ترین جلوه بصری از سورئال شناخته شده توسط انسان است. و اگر نه تا کنون صدها بار در تاریخ سینما رویا و کابوس -مقطعی و یا کامل- به تصویر کشیده شده است و انصافا هیچکدام به جایگاه کارهای دیوید لینچ نرسیده در خود احساس می کنیم؟
پاسخی که من برای این سوال پیدا کردم همان چیزی است که در ابتدای مطلب ذکر کردم. اینکه به خوبی می توان با تک تک سکانس های فیلمهمذت پنداری کرد و از آن لذت برد. چرا که هر کسی و از هر طبقه فکری می تواند هر کدام از میزان سن ها و پلان ها را به یکی از رویاهای مختص به خود ارجاع دهد و اینجاست خارق العاده بودن آفرینش این کارگردان مولف بر همگان آشکار می شود. خیلی ها از جمله خود من در گذشته به محض دیدن کمی آشفتگی مضمونی خصوصا در فیلم های لینچ، بی قرار می شوند و بی آنکه تمرکز لازم  - که حتی برای دیدن فیلم های ساده هالیوودی هم  ضروری است- را خرج ادامه فیلم کنند. بد و بیراه نثار سازنده فیلم می کنند.
شاید یکی از دلایل اصلی این موضوع، عادت کردن ذائقه بیننده به تماشای یک موضوع منسجم و شسته و رفته است -گیرم با کمی چاشنی و مضمون لعابدار. می توان ادعا کرد که بهترین چشم ممکن برای دیدن این فیلم های استاد، چشم سورئال است و درواقع با زبان خود فیلم باید به تماشای فیلم نشست. در اینصورت دیگر نه دیگر نه از عقل و منطق خبری خواهد بود که بخواهند تناقضات داستان را تذکر دهند! و نه دید روزمره که بخواهد دنبال ارتباط و انسجام باشد. بلکه خیلی ساده، بیننده فقط می نشیند و می گذارد اینبار خوابش را از صفحه تلویزیون یا پرده سینما ببیند و لذتی نامحدود ببرد و در آخر فیلم، با چسبیدن تکه پازل های پراکنده بفهمد که نه! انگار موضوعی هم پشت این همه اجزای به ظاهر نامربوط وجود دارد و وحدت آن همه جز را منجر می شود.
به نظر من آثار لینچ را به خوبی می توان با تعداد زیادی کلاف تو در تو مقایسه کرد. اما با در نظر گرفتن این نکته این جز به جز طناب های این کلاف به طور معجزه آسایی با یکدیگر ارتباط دارند. به عنوان مثال اگر با دیدن یک صحنه ظاهرا عجیب و بی توجیه و کات خوردن آن به صحنه ای کاملا بدون ارتباط با موضوع قبلی مواجه می شویم می توانیم منتظر باشیم تا در جایی از فیلم که نمی دانیم کجاست استاد ما را غافلگیر کند و از آن صحنه گره گشایی کند.
به اعتقاد من، فیلم های ساخت این کارگردان بزرگ جزو معدود آثاری هستند که دیدن مجددشان از تماشای بار اول بسیار از فیلم های به ظاهر شاخص با صرفه تر است. ضمن آنکه ایمان دارم که دیوید لینچ نابغه ای است بی همتا، و به جرات می توانم بگویم که بهترین کارگردانی است که می شناسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 13:1  توسط محمدرضا  | 

خدا رو شکر که ادامه مطلب چندان ربطی به نوشته قیل ندارد که اگر داشت با این وقفه ای که در نوشتن افتاده، قضیه به کلی لوث می شد! به هر حال قبل از آنکه به اصل موضوع بپردازم، لازم می دونم که یک توضیح کوچیک در مورد نظرات دوستان بنویسم. در نظرات پست قبلی بعضی از دوستان اشاره کرده بودند که علاقه ای به دیدن فیلم های دوره قبل ندارند. باز هم تاکید می کنم که  من هم در این دسته از فیلم ها که به لحاظ ابتذال و سطح پایین هنری و صد البته تکنیک نظیر نداشتند(منهای تعدادی محدود) جذابیتی برای تماشا پیدا نمی کنم، مگر دیدن حال و هوای روزهایی متفاوت از شهرم که هرگز آنرا ندیده ام و نخواهم دید. و اما ادامه:

فیلم تنگنا داستان بسیار سرراستی دارد. در نمای اول می بینیم که عده ای دور میز بیلیارد حلقه زده اند و در قالب دو گروه به شرطبندی و بازی مشغولند. در انتهای بازی بر سر پرداخت بین دو گروه اختلافی به وجود می آید و بعد از بروز درگیری، یکی از افراد گروه مقابل قهرمان داستان یعنی علی خوش دست( با بازی سعید راد)، به وسیله چاقوی خود که اول چاقو کشیده بود اما بدست علی ضربه می خورد. علی خوشدست در آن لحظه متواری می شود و دو برادر فرد مضروب( که کمی بعد مقتول هم می شود!) در جستجوی علی خوشدست راه می افتند. در واقع از لحظه فرار علی تا انتهای فیلم ما تنها شاهد تعقیب و گریز میان برادران و علی هستیم و جزئیات اتفاقاتی که برای او می افتد. شاید بشود گفت جزئیات فرار علی خوش دست به گونه ای یکی از نقاط قوت و از مهمترین عوامل تفاوت تنگنا با فیلم های هم دوره خود باشد.
درواقع قهرمان فیلم برخلاف تمام قهرمانان فیلم های فردینی آن زمان، نه تنها در کل فیلم دیگر اثری از اقتدارش دیده نمی شد بلکه سیر وقایع به گونه ای است که برعکس فیلم های دیگر که قهرمانان به صورت غیرواقعی از اتفاقات شوم جان سالم به در می بردند و برنده بی چون و چرای میدانند، در اینجا بیننده شاهد است که چگونه سرنوشت پی در پی اتفاقات ناگوار را برای وی رغم می زند.  خصوصا اینکه صدای سوزناک فریدون فروغی نیز در جا به جای فیلم درد ماجرا را هم بیشتر می کند.
وقت دیدن فیلم ناخودآگاه به یاد کتاب ژرمینال امیل زولا افتادم بی آنکه هیچگونه قرینه ای در فیلم پیدا کرده باشم مگر تلخی ناتورالیستی و پی در پی حوادث. مدتی پیش که با یکی از دوستان صحبت می کردم، متوجه شدم که تا حد زیادی حدسم درست بوده و تلخی روایت از همان دیدگاه ناتورالیستی نادری سرچشمه می گیرد. خصوصا اینکه خاستگاه وی از شرایط نامطلوب و فقر اجتماعی در شهرستان محروم بوده است.
فیلم به قدری بر روی توصیف لحظات و شرح حال علی خوش دست تاکید می کند که درک و معارفه بسیار از شخصیت ها را به بیننده واگذار می کند بی آنکه نقصی برای داستان فراهم کند. به عنوان مثال، در همان ابتدای ماجرا علی خوش دست به خانه زنی بیمار پناه می برد. در این وضعیت بیننده خود ناظر رفتار جوانمردانه زن و  تلاش بیوقفه او برای نجات علی می شود بی آنکه کوچکترین نکته ای برای گره گشایی رابطه علی خوشدست و زن پیدا کند. بعد از گذشت زمان با کمی تحلیل، هویت زن به صورت زن بدکاره و فقیر مشخص می شود. جالب اینجاست که در هنگام رویارویی علی خوش دست با زن ، سکوت و نحوه گفتار آن دو به حدی بر روی موضوع اصلی متمرکز شده است که بیننده به هیچوجه نمی تواند هویت زن را از رفیقه سابق علی و یا یکی از اقوام او که برای درخواست پول نزدش آمده تمیز دهد.
سکانس و نماهای دیدنی و کماکان بدیع در فیلم زیاد است. مثل نگاه های گاه و بیگاه پسربچه پادو به پروانه، معشوقه علی. یا صحنه غیرتی شدن علی وقتی می فهمد دریافت کمک از طرف یکی از دوستان خلافکارش منوط بر بی حرمتی از پروانه است. در اینجا شاید همگی، خصوصا تماشاگران آن زمان منتظر بودند که علی خوشدست با تیری در پا به جان مرد قلدر بیفتد و تا می خورد او را کتک بزند. اما آنچه اتفاق می افتد، چیزی است که موقعیت ایجاب می کند و عملا علی که عصبی شده است قبل از آنکه فرصت کوچکترین حرکتی بدست بیاورد خود از درد پا به زمین می افتد.
و در انتها صحنه بی نظیر ضرب و شتم نهایی علی توسط یکی از برادران مقتول با بازی عنایت بخشی و فرد دیگر است. صحنه ای که خشونت، درد و ضجه قهرمان را کاملا به بیننده منتقل می کند. به خصوص با فریاد های منوچهر اسماعیلی که به جای سعید راد صحبت می کند. هر چند به نظر می رسد که در تلخی وقایع افراطی بی حد و حصر صورت گرفته است و در بعضی از موقعیت ها صحنه ها با پیام های ذهنی کارگردان همخوانی لازم را ندارد اما روی هم رفته می توان تنگنا را از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران دانست.
حرف آخر آنکه تنگنا با ساختار مینیمالیستی خود، جای زیادی برای گفتن و نوشتن باقی می گذارد. به اندازه همان کتاب هشتصد صفحه ای هوشنگ گلمکانی شاید! شاید هم بیشتر!

متن زیر در اولین صحنه فیلم و قبل از تیتراژ  به صورت کاغذی که متن بر آن توسط ماشین تحریر ضرب می شود نمایش داده می شود:

دیوار تنگنا را
دست حادثه می سازد
و حادثه
چیزی جز اراده انسان نیست
انسان که سلول دیوارهای زندان تنگنای خویش است

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:12  توسط محمدرضا  | 

این هوشنگ کاووسی بود که برای اولین بار نام "فیلمفارسی" را به فیلم های بی محتوا و مبتذل قبل از انقلاب نسبت داد. در واقع تولید انبوه فیلم های ایرانی با کیفیت نازل پیامد منطقی ورود گسترده فیلم های هالیوودی به ایران بود که هم قدرت بروز هرگونه خلاقیت را از هنرمند سلب می کرد و هم تهیه کننده ها برای رقابت با فیلم های باشکوه خارجی و تضمین بازگشت سرمایه متوسل به روی آوردن به مضامین سطحی و بی مایه می شدند.
به هر حال الان مدتیست که به دیدن فیلم های قبل از انقلاب علاقمند شده ام و احساس می کنم که اصلی ترین دلیل آن فارغ از دنبال کردن موضوع فیلم، جذابیت دیدن دنیایی دیگر در همان تهران خودمان است! دیدن کوچه ها، خیابان ها، مغازه ها و حتی آدم هایی که انگار با وجود ایرانی بودنشان اصلا آدم نمی تواند بجا بیاوردشان. شاید تغییری اینچنینی-انقلاب- که رد خود  را تا زیرین ترین لایه های انسانی به جا گذاشته است در نوع خود در طول تاریخ بی نظیر باشد. اینکه مثلا تصویر هنرپیشه ای میانسال را در ذهنت با تعریفی که نقش او در فیلمهای بعد انقلاب از خود ارائه داده است با آنچه از او در جوانی می بینی تفاوت 180 درجه ای دارد خیلی هیجان انگیز و قابل تامل است.
در اواخر دهه چهل کارگردانانی مثل کیمیایی با فیلم قیصر، مهرجویی با فیلم گاو تقوایی با آرامش در حضور دیگران و شاید چند نفر دیگر با تولید فیلم هایی با ساختار متفاوت با استانداردهای منطبق با ساخت فیلم های آن دوران، موج نوی سینمای ایران را به وجود آوردند. ویژگی اساسی این آثار عملا همان نپرداختن به مسائل عوامپسند بود. هرچند موج نو سینما آن هم به شکل کاملا متفاوت خود در میان فیلم های تجاری چندان به چشم نمی آمدند اما بعضا وجود داشتند کارهایی که علاوه بر داشتن مخاطب خاص، توجه عوام را هم به خود جلب می کرد که می توان به قیصر، کندو(فریدون گله) و ... اشاره کرد. در اوایل دهه پنجاه، فیلمساز نوظهوری به نام امیر نادری با ساخت چند فیلم توانست که توجه منتقدان را به سمت خود متوجه کند.
امیر نادری در خانواده ای فقیر در آبادان به دنیا آمد و پس از گذران دوران سختی به تهران می آید. وی که تحصیلات چندانی نداشت کمی بعد از ورودش به تهران شیفته سینما می شود و بعد از دوندگی های زیاد به عنوان عکاس فیلم در فیلمی از کیمیایی پذیرفته می شود. با گذشت زمان وی اولین فیلم بلند خود را می سازد که با استقبال چشمگیری از جانب منتقدین به نام، مثل پرویز دوایی مواجه می شود. حمایت این چنینی باعث می شود که وی سرمایه لازم برای ساخت دومین اثر خود یعنی تنگنا را بدست بیاورد.
تنگنا در سال 53 شمسی ساخته شده است. اما اگر فیلم را ببینیم متوجه می شویم که برخلاف فیلمهای هم دوران خود، تنگنا زمان ندارد. یعنی اگر به فرض تصویر زنان بی حجاب و خوردن عرق را نبینیم شاید به راحتی نشود حدس بزنیم که فیلم متعلق به سال های خیلی دور است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:8  توسط محمدرضا  | 

دقیقا نمی دانم از کی شروع می شود. بستگی دارد به اینکه به قول مردم از کی عقلا بالغ شوی. و از همان زمان کم کم اسباب بازی هایت را رها می کنی و شروع به ساختن شهرت می کنی. همان مدینه فاضله ات را می گویم. هر روز که از عمرت می گذرد بیشتر مقیم شهر آرمانیت می شوی. کار به جایی می رسد که نفس نمی کشی مگر آنکه آجری از بنای شهرت را روی هم بگذاری. کم کم دیگر از حضورت در اکنون چیزی نمی ماند مگر مشتی استخوان و گوشت متحرک. هستی و نیستی را نمی فهمی -تفاوتش را یادت می رود.
وابسته به سطح شعور شهرهای رنگارنگی داریم. شهر یکی جاییست شبیه لاس وگاس. پر زرق و برق و بی مزاحم. با خودش تصور می کند که چگونه باده گساری می کند بی هیچ نگرانی. و البته کارهای دیگر. و لذت می برد حتی از خیالش. دیگری شهرش را در دل جمعیتی بنا کرده که راه به راه برایش هورا بکشند. عزیزش بدارند و استاد صدایش بزنند. پس به خودش سختی می دهد و شب و روز جان می کند. درس می خواند یا کار می کند. می شود مخترع فلان یا کاشف بهمان. شاید هم مدیر موفق یک کارخانه. اواخر عمرش هم شاید کتابی بنویسد از چگونگی رسیدنش. اما کسی نمی پرسد رسیدنش به کجا؟ حتما سوال احمقانه ایست. 
یکی دیگر که تم ذهنی مذهبی هم دارد -از نوع مادی- عبادت می کند و شهرش را می گذارد جایی که حوری های خمار چشم بادش می زنند. با خودش فکر می کند و وقتی آب از لب و لوچه اش راه گرفت باز هم عبادت می کند تا هر وقت خسته شد باز فکر کند!
ما در این چند روزه سرتاسر درگیر ساختن شهرمان هستیم و هر روز از پیرمرد سفید مویی که از دیدن تنها غروب آفتاب از خوشحالی در پوست نمی گنجد خندمان می گیرد. می گوییم بدبخت پیرمرد. نانش را از کجا می آورد؟؟!!  هیچوقت به ذهنمان نمی رسد که شاید او اصلا نقشه شهری در ذهن نداشته که حالا بخواهد از دغدغه ساختش بی توجه بماند به زیبایی طبیعت. او هر روز و هر لحظه اینجاست روی زمین خدا.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:39  توسط محمدرضا  | 

نمی دانم آیا انتخاب ژانر ملودرام برای چنین فیلمی درست است یا خیر. شکی نیست که یکی از بزرگترین نقاط قوت فیلم پشتوانه قوی و محکم نمایشنامه تحسین شده تنسی ویلی ویلیامز است. کلا یکی از ویژگی های خیلی خوب فیلم های الیا کازان، استفاده از متن های جاندار و قویست. مشابه این قضیه در فیلم شرق بهشت با بازی حیرت آور جیمز دین فقید است که برگرفته از داستانی به همین نام از جان اشتین بک است -باز دارم میزنم تو خاکی. دست خودم نیست خدایی!
محور اصلی داستان حول شخصیت زنی به نام بلانچ است که بعد از سالها به سراغ خواهرش که ازدواج کرده و در شهری دیگر زندگی می کند می رود. بلانچ برای خواهرش توضیح می دهد که چگونه زمین های موروثیشان را برای فراهم کردن هزینه بیماری پدر و مادرش به فروش رسانده. استنلی، شوهر استلا(با بازی براندو)  از اینکه بلانچ با شخصیت غیرعادی خود زندگی آرام خود و همسرش مختل شده، ناراضی است و در طول فیلم به عناوین مختلف سعی در ابراز این موضوع می کند.
فیلم اتوبوسی به نام هوس بعد از گذشت چندین سال از ساخته شدن فیلم برباد رفته تولید شده است. جالب اینجاست که در طول این مدت کوچکترین تغییری در بازی روان و حیرت انگیز ویوین لی ایجاد نشده است و این یکی ازدلایلی است که به خوبی موید آنست که موجودیت چنین بازیگری هرگز تکرار نخواهد شد. هرچند که شباهت هایی در شخصیت اسکارلت در بر باد رفته و بلانچ در اتوبوسی به نام هوس وجود دارد، با این حال بیننده یقین دارد که او خودش را تکرار نمی کند، بلکه صرفا اقتضای نقشش را ایفا می کند و آنقدر درخشان ایفا می کند که جای شکی باقی نمی گذارد که این اجرا همانست که باید باشد و از آن بهتر هم نمی شود تصور کرد.
ویویلن لی در این فیلم در نقش زنی زیباییست که کمی پا به سن گذاشته است و حالا از اینکه به تدریج نمی تواند توجه مردان را به خودش جلب کند نگرانست. از طرفی او آنقدر در گذشته به هوسرانی و خوشگذرانی پرداخته است که کاراکتر او به صورت یک انسان دروغگو، که برای بزرگنمایی خود و تصاحب دل ها مدام به دروغ گفتن مبادرت می ورزد تثبیت شده است و توانی به تغییر خود ندارد. این شخصیت دروغگو و دمدمی مزاج از بلانچ ما را به یاد اسکارلت برباد رفته می اندازد. 
در میانه فیلم، میچ، دوست استنلی در دیداری، عاشق بلانچ می شود. بلانچ طبق معمول با سرهم کردن سرگذشتی غیرواقعی و رومانتیک از خودش، باعث می شود که میچ بیشتر شیفته او شود. اما استنلی با کمی تحقیق متوجه شده است که نه تنها بلانچ زمین های پدری را خرج عیش و نوش خود کرده است، بلکه ادعای خستگی و مرخصی او از مدرسه ای که درس می داده هم باز دروغی بیش نبوده و درواقع بلانچ به دلیل اغفال نوجوانی هفده ساله از مدرسه اخراج شده بود. استنلی ماجرا را با میچ در میان می گذارد. میچ ابتدا آنرا انکار می کند و بعد از کمی تحقیق پی به صحت گفته های استنلی می برد. و به این ترتیب میچ هم از بلانچ در طی صحنه ای ماندگار جدا می شود.
مضمون فیلم و درخشش بازی ها آنقدر پررنگ است که به هیچ وجه محدودیت لوکیشن ها و تاتری بودن بازی ها به چشم نمی آیند. بلکه باعث جذابیت سینمایی روایت می شوند. یکی از نماهایی که به نظرم شاهکار رسید زمانی است که استنلی علیرغم تاکید زنش، موضوع بچه دار شدن خود و استلا را به بلانچ می گوید. درواقع خواهر بلانچ که به صورت زنی مظلوم، بامحبت و صادق به تصویر کشیده شده است، برای رعایت حال او از استنلی خواسته بود که این موضوع را با او در میان بگذارد. چهره و حرکات ویون لی هنگام شنیدن این خبر و نگاه کردن به صورت خود در آینه بی نظیر است و بی نظیر تر آنکه وانمود می کند که از شنیدن این خبر خوشحال شده است و به خواهرش تبریک می گوید. و جدا که چه زیبا تظاهر به خوشحالی می کند.
علیرغم آنکه ویون لی را همگی به عنوان یک چهره ماندگار می شناسند به نظر من بعضی وجوه اجرایش را بازی نمی کند بلکه زندگی می کند و  احتمالا این موضوع را می توان به شباهت شخصیت خود او به کاراکتر هایی که به جایشان باز ی می کرد نسبت داد. خصوصا آنکه وی که همسر بازیگر سرشناس انگلیسی -سر لورنس الیویه- بوده و هنگامیکه متوجه خیانت او می شود در اوج افسردگی مبادرت به خودکشی می کند. بنابراین این حساسیت و شکنندگی او به شخصیت های فیلم هایش محدود نمی شود که می توان آنرا نمودی از کاراکتر واقعی ویوین لی دانست.
نام اتوبوسی به نام هوس شاید برازنده ترین نامی است که می توان برای فیلم انتخاب کرد. چرا که در این عنوان هوس به لحاظ عدم ماندگاری و ماهیت گذرا بودنش به اتوبوسی تشبیه شده است.


در این لحظه مارلون براندو، ویون لی، الیا کازان، جیمز دین، همفری بوگارت و ده ها بازیگر بزرگ سینمای کلاسیک در زیر خروارها خاک خفته اند و این روزها حتی ردپایی از اثرگذاری این بزرگان سینما در سینما نمی بینیم. حالا با این توصیفات، به نظرتان آیا غول های سینما مرده اند؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:23  توسط محمدرضا  |