|
|
|
|
|
در بسیاری از علوم فنی و محض پارامتری به نام راندمان یا بازده وجود دارد. پارامتری که نمایانگر عملکرد مفید یک دستگاه یا سیستم است. تمام شواهد و قرائن در دنیای پیرامون ما دلالت بر این نکته دارند که راندمان یک دستگاه هیچگاه به مقدار ۱۰۰٪ نمی رسد و همراه مقداری اتلاف انرژی وجود خواهد داشت. واضح است که مفهوم بازده برای هر نوع عمل سازنده ای بر روی زمین قابل تعریف و نمایش است.
حال اگر بخواهیم این مفهوم را در یک مقیاس انسانی بررسی کنیم می بینیم که به خوبی می توانیم چنین مفهومی را به تمام عملکردهای فردی و اجتماعی انسان نسبت دهیم. مثلا پروسه انجام یک پرونده در یک اداره را اگر در نظر بگیریم و حالت ایده آل را مدت زمان لازم و منطقی برای صورت گرفتن این سیر باشد در اینصورت هرگونه اتلاف وقت عمدی در این پروسه منجر به انحراف از حالت ایده آل یا به عبارتی پایین آمدن بازده می شود. در این میان فرهنگ و ارزش های جاری در یک جامعه حرف اول را در میزان راندمان موجود در زمینه های مختلف آن را تعیین می کند. مثلا مقایسه کنید ساعات مفید کار اداری در مثال بالا را برای جوامع مختلف. مثلا در جامعه ای مثل ایران که مقدار چند دقیقه است و در ژاپن که چندین ساعت در روز است. این داستان در تمام مباحث کاری و حتی علمی طبقات خاص جامعه ای مثل ایران و جوامع عقب افتاده دیگر نیز وجود دارد. طولانی شدن مدت زمان نهار و نماز و اتلاف وقت آشکار در یک شرکت خود به خود باعث بی انگیزگی یک کارمند وظیفه شناس تازه کار برای انجام صحیح امور می شود. صد البته به جز فرهنگ فاکتورهای دیگری نیز در این موضوع موثر است مثل دروغ و رشوه و... که البته آنها را نیز با تقریب خوبی می توان در زمره همان فرهنگ یک ملت قرار داد. حالا اگر قدری کلی تر به این مقوله نگاه کنیم می بینیم که هر روز میلیاردها دلار تنها به خاطر پایین بودن غیرعقلانی بازده در کارها تلف می شود. و در اینجا برد با کشورهایی است که با مدیریت و فرهنگسازی مناسب این اتلاف کلان اقتصادی را به کمترین میزان خود می رسانند. و بدین ترتیب شاهد رشد و ترقی چشمگیر این کشورها با زمان خواهیم بود. (مثل آلمان بعد از جنگ و ژاپن) اما سوالی که پیش می آید اینست که آیا این اتلاف وقت و انرژی انسانی در کشوری مثل ایران حداقل باعث رفاه روانی و جسمی کارمندان و دانشجویان و کارگران خواهد بود یا خیر. جواب اینست که این کوتاهی یا عامیانه تر "دودرگی" نه تنها به نفع افراد تمام نمی شود بلکه باعث کسالت و رخوت فرد و یا رسوخ افکار منفی به ذهن وی می شود. چرا که بیکار ماندن در یک محیط بسته کاری منجر به تفکرات بیهوده و بحث های بی فایده خواهد شد که در نهایت چیزی جز یاس و نا امیدی و افسردگی در پی نخواهد داشت. افراد بی دلیل از همه چیز شکایت دارند و حتی ذره ای به این موضوع هم فکر نمی کنند که خود به عنوان جزئی از کل باعث و بانی چنین وضعی هستند. بحث در این باره را می توان به راحتی به درازا کشاند اما آنچه که در این میان دارای اهمیت است پیدا کردن راه حل است. راه حلی که تاکنون برای این معضل صورت گرفته و می گیرد ترغیب و تشویق افراد است به داشتن وجدان کاری و مسئولیت پذیری. یا نامگذاری سالها به نام سال مثلا خوب بودن و درست کار کردن. طرحی که براساس نتیجه اش در موثر نبودنش نباید شکی به خود راه داد. پس چه کار باید کرد؟ آیا ما با یک انسان و یک نوع سرشت و ظرفیت و آگاهی و سطح سواد رو به رو هستیم که حالا بخواهیم یک نسخه کلی بپیچیم یا خیر؟ معتقدم تنها راه حل ممکن برای این موضوع از میان برداشتن افراد اهمال کار-گناهکار و مقصری است که با چندین بار تذکر محدود و معین اصلاح نشده و متنبه نشده اند می دانم. شاید در نگاه اول این کار قدری بی رحمانه به نظر برسد اما تنها با در نظر گرفتن اثر بسزای این ایده در دراز مدت- یعنی وقتی که همگی متوجه شوند که قانون با کسی شوخی ندارد می توان به اثر منطقی و درست این موضوع پی برد. یک نگاه به دور و بر خود بیاندازید تا ببینید که چند نفر اطرافتان هوا را استنشاق می کنند و محیط را آلوده بی آنکه کوچکترین فایده ای در وجودشان باشد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:16 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمکشی کاری مذموم است. آن هم در هر آیین و مکتب و اعتقادی. به تازگی هم که حکم اعدام به عنوان مجازاتی کاملا غیرانسانی، مورد تردید کشوهای آمریکای شمالی یا احیانا اروپایی قرار گرفته است. نکته ای که در این بین وجود دارد این است که گاهی اوقات بعضی از مدافعین حقوق بشر آنچنان در باب مظلومیت محکومین اعدام داد سخن می دهند که آدم می خواهد بنشیند و یک دل سیر به حالشان گریه کند. انگار نه انگار که مثلا محکوم به اعدام، قاتلی است که دستش به خون چندین انسان آلوده است و یا متهم است به اقسام اعمال غیرانسانی.
اما واضح است که در اغلب موارد، یکبار مرگ برای چنین انسان هایی حداقل مجازات است. خصوصا اگر جمعیت غالب یک جامعه دارای اعتقادات ضعیف مذهبی باشند، درستی این موضوع مصداق بهتری پیدا می کند. تجربه تا این لحظه نشان داده است که آزادی عمل برای افراد ضعیف و سست عنصر نتیجه ای جز اصرار خودآگاه و ناخودآگاه ایشان بر انجام اهمال کاری آنها در پی نخواهد داشت. این مطلب در مورد هموطنان خوبمان مصداق عجیبی دارد. چه که همگان می دانیم در دوران مختلف تاریخ که حاکمیت کشور از نوع دیکتاتوری بوده است خلاف ها و کم فروشی ها به حداقل رسیده و از آنور رشد و شکوفایی در جامعه رشد قابل ملاحظه ای داشته است-دوران رضا خان. قبلا در پست های دور، شاید اشاره ای به مطالب فوق داشته ام . اما مطلب اصلی را در پست بعدی خواهم گذاشت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:4 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
درام اصلی زمانی شکل می گیرد که هری هنگام شنود مجدد مکالمه به عمق رابطه عاطفی موجود میان زوج جوان پی می پرد و هر بار با تکرار مکالمه بیشتر از شخصیت ماشینی که در طی چندین سال کار مداوم برای خود ایجاد کرده فاصله می گیرد. عذاب وجدان هری وقتی به اوج خود می رسد که می شنود مرد جوان از احتمال به قتل رسیدن خود و زن جوان صحبت می کند. قطع ناگهانی برق در اتوبوسی که هری مسافر آنست را می توان اشاره ای به وضعیت فعلی وی دانست. خصوصا اینکه در همان لحظه خاموشی- فیلم به تصویر زوج جوان که بارها و بارها در طول فیلم -ذهن هری- تکرار شده است کات می شود.
با بالا گرفتن کشمکش درونی هری تصمیم می گیرد تا به سراغ سفارش دهنده کار رفته و بیشتر از او پرس و جو کند. اما دستیار با گفتن آنکه رئیسش به سفر رفته تلاش می کند تا نوار را خود از هری بگیرد که با مقاومت هری مواجه می شود. دست آخر طی حوادثی نوار از هری دزدیده می شود. و هری عصبی از این موضوع خود را به دفتر دایرکتور می رساند تا از ماجرا با خبر شود. اما در کمال تعجب مشاهده می کند که خوددایرکتو مشغول شنیدن صدای نوار ضبط شده است. و او پی می برد که علت اصلی سفارش مربوط به ظنی بوده است که رئیس (دایرکتور) به زن خود داشته است که از قضا متوجه می شود که ظن او درست بوده است. حالا هری که متوجه موضوع شده تلاش می کند تا خود را به اتاقی بغل اتاقی که در محل قرار زوج در هتل است و در نوار بیان شده بود برساند و به امید آنکه مانع قتل زوج شود. اما با فرا رسیدن ساعت مقرر تنها کاری موفق به انجامش می شود باز هم شنود بحث و صدای جیغ زن جوان با روش های جاسوسی است. این ناتوانی در عمل کردن به آنچه وجدان امر به آن می کرد خود باعث ایجاد کلافگی مضاعفی در او می شود. با شنیدن صدای فریاد هری به تراس می آید و و صحنه کشته شدن فردی که خونش به شیشه پاشیده می شود را مشاهده می کنیم. بعد از مدتی کلنجار رفتن سرانجام هری جسارت آنرا پیدا می کند تا خود را به اتاق بغلی برساند و وقتی هیچ اثری از خون و جسد پیدا نمی کند متحیر می شود. مدتی بعد خبر به قتل رسیدن دایرکتور هری را غافلگیر می کند. و دست آخر متوجه می شود که همه چیز دقیقا برخلاف تصور وی روی داده و این زن خیانتکار بوده که با همکاری مرد جوان دایرکتور به قتل رسانده اند. و مرد جوان به علت نفوذ سیاسی بالای خود قضیه قتل را به صورت معمایی لاینحل جلوه داده است. در صحنه انتهایی فیلم هری تلفن مشکوکی را دریافت می کند که شخص ناشناسی به او می گوید که همه مکالمات او تحت کنترل است و تکه ای از صدای ساکسیفونی که هری در تنهایی در حال نواختنش بود می شنود. در اینجا وی تمام تلاش و تجربیات خود را به کار می گیرد بلکه بتواند میکروفن مخفی را پیداکند و در این راه ظرف ساعاتی خانه اش را تبدیل به ویرانه می کند. و دست آخر که نا امید می شود در خانه آشفته خود شروع به نواختن ساکسیفون می کند. * بنا دارم که اگر بتوانم وبلاگ جدیدی را صرفا برای نوشتن نقد فیلم و کتاب و موسیقی درست کنم و اینجا را بگذارم صرفا برای دغایغ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:29 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
اگر نمودار پیشرفت تکنولوژی را بر حسب عمر بشر رسم کنیم، پرواضح است که محسوس ترین افزایش و رشد آن در چند دهه گذشته خواهد بود. تا حدی که به نظر می رسد این پیشرفت روزافزون سیر تصاعدی به خود گرفته است. هرچند این موضوع می تواند موفقیتی عظیم برای نوع بشر تلقی شود، اما تجربه نشان داده است که وجود حواشی و مشکلات جانبی گاهی حتی باعث زیرسوال رفتن ارزش این یافته ها در بدترین شکل خود شده است. در قرن اخیر بشر بارها شاهد فجایع انسانی گوناگونی به خود بوده است که می توان تعداد زیادی از آنها را عکس العمل منطقی این رشد بی حد و حصر دانست. حالا بماند که گاهی این تبعات منفی می تواند مثل فاجعه هیروشیما عمدی یا آلودگی های زیست محیطی غیر عمدی باشد. علوم مخابراتی بی شک یکی از همین علومی است که با وجود اثر غیرقابل انکار خود در زمینه های علمی و تحقیقاتی، بدون اغراق اصلی ترین و مهمترین ابزار سرویس های جاسوسی و سازمان های اطلاعاتی بوده و هست. فورد کاپولا که گویا فیلم "گفتگو" را ما بین دو موفقیت اساسی کارنامه اش یعنی قسمت اول و دوم پدرخوانده ساخته است، با پرداختن به تاثیر وسائل مخابراتی و تاثیر چشم گیرشان در از بین بردن حریم زندگی انسان، و صد البته به هم ریختن زندگی بشر به شکل سنتی خود، توانست که در قله کاری خود با دریافت جایزه نخل طلای جشنواره سال 1974 کن، اثر درخشان دیگری در کارنامه خود به جا بگذارد. جین هکمن از کارکنان خلاق و با نفوذ سرویس های نظارتی است و در همان اوائل فیلم او را در حال هدایت تیمی که مشغول شنود مکالمه زوج جوانی است می بینیم. شخصیت هری، در همان سکانس های ابتدایی فیلم، در ذهن بیننده به عنوان انسانی سرد و افسرده که جز به انجام وظیفه اش به بهترین وجه خود به چیز دیگری نمی اندیشد، شکل می گیرد. نوع زندگی ایزوله ای که هری برای برگزیده است، و در نظر گرفتن ایمنی بالایی که برای خانه مجردی خود در نظر گرفته است همگی بیانگر ترس و بی اعتمادی او، به عنوان دست اندر کاری که بخوبی از قدرت دریده شدن حریم ها اطلاع دارد امری بدیهی می نماید. تنهایی خود خواسته وی در بهترین وجوه خود، در صحنه نواختن انفرادی ساکسیفون با همراهی صدای صفحه ای ضبط شده به جای گروه نوازنده و همچنین در ناتوانی رابطه اش با معشوق خود به نمایش گذاشته می شود. فاصله گذاری هری با دنیای پیرامون خود، در محل کار غیرعادی اش که با حصاری فلزی پوشانیده شده نیز به گونه ای دیگر به نمایش گذاشته می شود. محوریت اصلی داستان فیلم، همانطور که از اسمش هم پیداست، همان مکالمه به ظاهر ساده ای است که هری موظف به ضبط دقیق آن است. در صحنه ابتدایی ما شاهد نمایی دور از یک میدان پرجمعیت هستیم. به طوریکه در هیاهوی جمعیت هر از گاهی صدایی عجیب و نویز مانند نیز به گوش می رسد. با گذشت کمی از فیلم و دیدن جین هکمن در حال انجام کار خود در ماشین استیشن، متوجه می شویم که بیننده نیز در جایگاه یک ناظر و مراقب و نه یک دانای کل در حال شنیدن مکالمه زوج است. *تصمیم گرفتم که به علت ایجاد وقفه طولانی، نوشتن قسمت دوم امپراطوری رویاها را بگذارم بعد از دیدن مجدد فیلم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:30 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
احساس می کنم که آنقدر خودم را درگیر نوشتن از سینما کرده ام، که پاک رسالت اصلی راه اندازی این وبلاگ را که همانا بیان دغایغ باشد را به دست فراموشی سپرده ام. و حالا چه شد که به یاد این موضوع افتادم: از سال پیش به اینطرف تعداد زیادی از رفقا بار سفر بستند و ایران را برای مدت طولانی برای کسب تحصیلات عالیه در فرنگ ترک گفتند. اما دیروز نوبت صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستم بود. کسی که متوسط هر چند ساعت یکبار در روز یا همدیگر را می دیدیم و یا تماس تلفنی داشتیم. خب، در حال حاضر کاری از من برنمی آید جز داشتن آرزوی موفقیت برای او و -خیلی های دیگر از رفقا- و سر کردن زمان، تنها با دلخوشی دلخوشیشان در آنجا. و می گویم: الان مدت هاست که با واژه وطن پرستی، حس ناسیونالیستی غریبه شده ام. اصلا انگار که به کل از یاد برده ام آنچه را که در سرم فرو کرده اند از سربلندی و افتخار به ایران، این مرز پرگهر. الان مدتیست که با شنیدن اشعار میهن پرستانه به فرض با صدای بنان و محمد نوری -خصوصا هنگامی که رسانه ای، مصنوعا تلاش می کند چنین حسی در انسان برانگیزد- نه تنها مو بر تنم سیخ نمی شود از فرط سرافرازی، بلکه تهوع می گیردم از این همه اصرار بر نداشته ها و افتخار بر برباد رفته ها. دیگر آن لحظات را هم هیجانزده نمی شوم که بعدش سرد شوم حتی. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:32 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
به لطف اصلی ترین منبع دریافت فیلمم، پسردایی عزیزم، آخرین کار -شاهکار- دیوید لینچ بزرگ را که از مدتها
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 13:1 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا رو شکر که ادامه مطلب چندان ربطی به نوشته قیل ندارد که اگر داشت با این وقفه ای که در نوشتن افتاده، قضیه به کلی لوث می شد! به هر حال قبل از آنکه به اصل موضوع بپردازم، لازم می دونم که یک توضیح کوچیک در مورد نظرات دوستان بنویسم. در نظرات پست قبلی بعضی از دوستان اشاره کرده بودند که علاقه ای به دیدن فیلم های دوره قبل ندارند. باز هم تاکید می کنم که من هم در این دسته از فیلم ها که به لحاظ ابتذال و سطح پایین هنری و صد البته تکنیک نظیر نداشتند(منهای تعدادی محدود) جذابیتی برای تماشا پیدا نمی کنم، مگر دیدن حال و هوای روزهایی متفاوت از شهرم که هرگز آنرا ندیده ام و نخواهم دید. و اما ادامه:
فیلم تنگنا داستان بسیار سرراستی دارد. در نمای اول می بینیم که عده ای دور میز بیلیارد حلقه زده اند و در قالب دو گروه به شرطبندی و بازی مشغولند. در انتهای بازی بر سر پرداخت بین دو گروه اختلافی به وجود می آید و بعد از بروز درگیری، یکی از افراد گروه مقابل قهرمان داستان یعنی علی خوش دست( با بازی سعید راد)، به وسیله چاقوی خود که اول چاقو کشیده بود اما بدست علی ضربه می خورد. علی خوشدست در آن لحظه متواری می شود و دو برادر فرد مضروب( که کمی بعد مقتول هم می شود!) در جستجوی علی خوشدست راه می افتند. در واقع از لحظه فرار علی تا انتهای فیلم ما تنها شاهد تعقیب و گریز میان برادران و علی هستیم و جزئیات اتفاقاتی که برای او می افتد. شاید بشود گفت جزئیات فرار علی خوش دست به گونه ای یکی از نقاط قوت و از مهمترین عوامل تفاوت تنگنا با فیلم های هم دوره خود باشد. متن زیر در اولین صحنه فیلم و قبل از تیتراژ به صورت کاغذی که متن بر آن توسط ماشین تحریر ضرب می شود نمایش داده می شود: دیوار تنگنا را
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:12 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
این هوشنگ کاووسی بود که برای اولین بار نام "فیلمفارسی" را به فیلم های بی محتوا و مبتذل قبل از انقلاب نسبت داد. در واقع تولید انبوه فیلم های ایرانی با کیفیت نازل پیامد منطقی ورود گسترده فیلم های هالیوودی به ایران بود که هم قدرت بروز هرگونه خلاقیت را از هنرمند سلب می کرد و هم تهیه کننده ها برای رقابت با فیلم های باشکوه خارجی و تضمین بازگشت سرمایه متوسل به روی آوردن به مضامین سطحی و بی مایه می شدند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:8 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
دقیقا نمی دانم از کی شروع می شود. بستگی دارد به اینکه به قول مردم از کی عقلا بالغ شوی. و از همان زمان کم کم اسباب بازی هایت را رها می کنی و شروع به ساختن شهرت می کنی. همان مدینه فاضله ات را می گویم. هر روز که از عمرت می گذرد بیشتر مقیم شهر آرمانیت می شوی. کار به جایی می رسد که نفس نمی کشی مگر آنکه آجری از بنای شهرت را روی هم بگذاری. کم کم دیگر از حضورت در اکنون چیزی نمی ماند مگر مشتی استخوان و گوشت متحرک. هستی و نیستی را نمی فهمی -تفاوتش را یادت می رود. وابسته به سطح شعور شهرهای رنگارنگی داریم. شهر یکی جاییست شبیه لاس وگاس. پر زرق و برق و بی مزاحم. با خودش تصور می کند که چگونه باده گساری می کند بی هیچ نگرانی. و البته کارهای دیگر. و لذت می برد حتی از خیالش. دیگری شهرش را در دل جمعیتی بنا کرده که راه به راه برایش هورا بکشند. عزیزش بدارند و استاد صدایش بزنند. پس به خودش سختی می دهد و شب و روز جان می کند. درس می خواند یا کار می کند. می شود مخترع فلان یا کاشف بهمان. شاید هم مدیر موفق یک کارخانه. اواخر عمرش هم شاید کتابی بنویسد از چگونگی رسیدنش. اما کسی نمی پرسد رسیدنش به کجا؟ حتما سوال احمقانه ایست. یکی دیگر که تم ذهنی مذهبی هم دارد -از نوع مادی- عبادت می کند و شهرش را می گذارد جایی که حوری های خمار چشم بادش می زنند. با خودش فکر می کند و وقتی آب از لب و لوچه اش راه گرفت باز هم عبادت می کند تا هر وقت خسته شد باز فکر کند! ما در این چند روزه سرتاسر درگیر ساختن شهرمان هستیم و هر روز از پیرمرد سفید مویی که از دیدن تنها غروب آفتاب از خوشحالی در پوست نمی گنجد خندمان می گیرد. می گوییم بدبخت پیرمرد. نانش را از کجا می آورد؟؟!! هیچوقت به ذهنمان نمی رسد که شاید او اصلا نقشه شهری در ذهن نداشته که حالا بخواهد از دغدغه ساختش بی توجه بماند به زیبایی طبیعت. او هر روز و هر لحظه اینجاست روی زمین خدا. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:39 توسط محمدرضا
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم آیا انتخاب ژانر ملودرام برای چنین فیلمی درست است یا خیر. شکی نیست که یکی از بزرگترین نقاط قوت فیلم پشتوانه قوی و محکم نمایشنامه تحسین شده تنسی ویلی ویلیامز است. کلا یکی از ویژگی های خیلی خوب فیلم های الیا کازان، استفاده از متن های جاندار و قویست. مشابه این قضیه در فیلم شرق بهشت با بازی حیرت آور جیمز دین فقید است که برگرفته از داستانی به همین نام از جان اشتین بک است -باز دارم میزنم تو خاکی. دست خودم نیست خدایی! محور اصلی داستان حول شخصیت زنی به نام بلانچ است که بعد از سالها به سراغ خواهرش که ازدواج کرده و در شهری دیگر زندگی می کند می رود. بلانچ برای خواهرش توضیح می دهد که چگونه زمین های موروثیشان را برای فراهم کردن هزینه بیماری پدر و مادرش به فروش رسانده. استنلی، شوهر استلا(با بازی براندو) از اینکه بلانچ با شخصیت غیرعادی خود زندگی آرام خود و همسرش مختل شده، ناراضی است و در طول فیلم به عناوین مختلف سعی در ابراز این موضوع می کند. فیلم اتوبوسی به نام هوس بعد از گذشت چندین سال از ساخته شدن فیلم برباد رفته تولید شده است. جالب اینجاست که در طول این مدت کوچکترین تغییری در بازی روان و حیرت انگیز ویوین لی ایجاد نشده است و این یکی ازدلایلی است که به خوبی موید آنست که موجودیت چنین بازیگری هرگز تکرار نخواهد شد. هرچند که شباهت هایی در شخصیت اسکارلت در بر باد رفته و بلانچ در اتوبوسی به نام هوس وجود دارد، با این حال بیننده یقین دارد که او خودش را تکرار نمی کند، بلکه صرفا اقتضای نقشش را ایفا می کند و آنقدر درخشان ایفا می کند که جای شکی باقی نمی گذارد که این اجرا همانست که باید باشد و از آن بهتر هم نمی شود تصور کرد. ویویلن لی در این فیلم در نقش زنی زیباییست که کمی پا به سن گذاشته است و حالا از اینکه به تدریج نمی تواند توجه مردان را به خودش جلب کند نگرانست. از طرفی او آنقدر در گذشته به هوسرانی و خوشگذرانی پرداخته است که کاراکتر او به صورت یک انسان دروغگو، که برای بزرگنمایی خود و تصاحب دل ها مدام به دروغ گفتن مبادرت می ورزد تثبیت شده است و توانی به تغییر خود ندارد. این شخصیت دروغگو و دمدمی مزاج از بلانچ ما را به یاد اسکارلت برباد رفته می اندازد. در میانه فیلم، میچ، دوست استنلی در دیداری، عاشق بلانچ می شود. بلانچ طبق معمول با سرهم کردن سرگذشتی غیرواقعی و رومانتیک از خودش، باعث می شود که میچ بیشتر شیفته او شود. اما استنلی با کمی تحقیق متوجه شده است که نه تنها بلانچ زمین های پدری را خرج عیش و نوش خود کرده است، بلکه ادعای خستگی و مرخصی او از مدرسه ای که درس می داده هم باز دروغی بیش نبوده و درواقع بلانچ به دلیل اغفال نوجوانی هفده ساله از مدرسه اخراج شده بود. استنلی ماجرا را با میچ در میان می گذارد. میچ ابتدا آنرا انکار می کند و بعد از کمی تحقیق پی به صحت گفته های استنلی می برد. و به این ترتیب میچ هم از بلانچ در طی صحنه ای ماندگار جدا می شود. مضمون فیلم و درخشش بازی ها آنقدر پررنگ است که به هیچ وجه محدودیت لوکیشن ها و تاتری بودن بازی ها به چشم نمی آیند. بلکه باعث جذابیت سینمایی روایت می شوند. یکی از نماهایی که به نظرم شاهکار رسید زمانی است که استنلی علیرغم تاکید زنش، موضوع بچه دار شدن خود و استلا را به بلانچ می گوید. درواقع خواهر بلانچ که به صورت زنی مظلوم، بامحبت و صادق به تصویر کشیده شده است، برای رعایت حال او از استنلی خواسته بود که این موضوع را با او در میان بگذارد. چهره و حرکات ویون لی هنگام شنیدن این خبر و نگاه کردن به صورت خود در آینه بی نظیر است و بی نظیر تر آنکه وانمود می کند که از شنیدن این خبر خوشحال شده است و به خواهرش تبریک می گوید. و جدا که چه زیبا تظاهر به خوشحالی می کند. علیرغم آنکه ویون لی را همگی به عنوان یک چهره ماندگار می شناسند به نظر من بعضی وجوه اجرایش را بازی نمی کند بلکه زندگی می کند و احتمالا این موضوع را می توان به شباهت شخصیت خود او به کاراکتر هایی که به جایشان باز ی می کرد نسبت داد. خصوصا آنکه وی که همسر بازیگر سرشناس انگلیسی -سر لورنس الیویه- بوده و هنگامیکه متوجه خیانت او می شود در اوج افسردگی مبادرت به خودکشی می کند. بنابراین این حساسیت و شکنندگی او به شخصیت های فیلم هایش محدود نمی شود که می توان آنرا نمودی از کاراکتر واقعی ویوین لی دانست. نام اتوبوسی به نام هوس شاید برازنده ترین نامی است که می توان برای فیلم انتخاب کرد. چرا که در این عنوان هوس به لحاظ عدم ماندگاری و ماهیت گذرا بودنش به اتوبوسی تشبیه شده است.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:23 توسط محمدرضا
|
|
||